.... آن شب برایت تا زمین خوردن دویدم

ای قلب بی شرم تند مکوب

انتظار باران ندارم

چتری هم در دستانم نیست

همین که گاهی ابری می شوی کافی است ...

اشکهای من کجا و ...

باران رحمت کجا ....

 

 

 

نمی شود

هر چه می نویسم پاک می شود

درست وقتی که تمام شد

انگار احساسم به هرز رفته

مثل روحم ....

دلم رخت می شوید انگار ....

دیوار می شوم هایم را یادت هست ؟

امروز از همان روزهاست ...

اما این بار دیوارم کمی ترک دارد ...

این بار دیوارم می لرزد

وقتی یادم می آورند که شاید خاطره شوی

وقتی یادم می آورند که شاید تجربه شوی

گمان می کنم دیوارم کمی بیشتر از کمی ترک دارد...

وقتی یادم می آید که شاید نباشی

دوش به دوش تمام لحظه هایم

نفس به نفس  تمام نفسهایم

 

 

راستی اینکه می گویند به صلاحت نیستم و به صلاحم نیستی چه حکایتی است ؟

حکایت غریبی است نازنین ؟

دست بجانبان تا به خودمان بیاییم حکایت غریب می شویم ها ....

 

 

چشمانم را بستم نه بر همه چیز

بر آنهایی بستم که تو گفته بودی

بستم تا دلم بیاموزد همه چیز دیدنی نیست

دنیا اعتبار تماشایش را از دل می گیرد

هرچه اعتبارش بیشتر شد

چشمانم را بیشتر بستم

چشمانم را بستم تا دل بسته نشوم

یادت بیار

یادت بیار

من چشمام به روی تو باز باز بود

اجابتم کن

اجابتم کن

من یادم نرفته

یادت بیار

 

 

 

آنقدر در نجابت فرو رفتم

تا یادم رفت احساس هم حقی دارد

آیا پاداشی هست ؟

مگر خوردن حق دیگری گناه کبیره نبود ؟

آیا عذابی هست ؟

 

 

خیانت زمانی رخ می دهد که با افکار یک انسان بازی شود

جنایت زمانی رخ می دهد که ذهنی را بیمار کنی , افکاری را تباه و رویایی را درهم

نوشته شده در پنجشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩۱|زمان ٦:۳٤ ‎ب.ظ| به قلم صدف|کلامت چون لطافت باران زیباست , ببار()

روز هایی که مدام تکرار می شود ...

بی هیچ تکراری از تو ...

... تکراری که پر از روزمَرّگی که نه روزمر‌گی است

باورت نمی شود بوی نا گرفته تمام استخوان هایم ...

و هیچ عبوری از تو نیست درهیچ کجای این تکرار

تا تو عبور کنی ذهنم از درک این همه تکرار در کف جمجمه ام می پوسد

و قلبم نیز ...


گاهی دلت یک حضور می خواهد برای ابد ...

اما نه از جنس حضور های همیشه

صاف و روشن...

صادقانه ....

 

 

دلگیرم

از چشمانت که زود عاشقم شدند و قلبت که عاشق نمی شود ....

دلگیرم

از جسمم که تو را عاشق کرد و روحم که نمی تواند عاشقت کند ....

هر آنچه که تو به آن عاشقی ....

تمام ظاهر من است ....

و باطن من آنچه که اندیشه ی تو نیست...

من معصومانه هدر می رم ...

تا وحشیانه تلف نشوم ...

 

 

بازی تو ...

روحم را ...

قلبم را ...

تکان نمی دهد دیگر ...

من خالی از حرکت به تماشای تو نشسته ام

تا هنگام پیروزیت با تمام وجود برایت دست بزنم

اما

دست به شکسته های قلبم ....

 

 

 

آنچه تو دیدی و بودم

آنچه می بینی و هستم

من نیست

من به دنبال خودم گم شده ام

راستی

اگر مرا دیدی ...

اگر مرا آنگونه که باید ...

عاشقم باش .....

 

 

آرزوی تو دگرگونی من

آرزوی من دگرگونی تو

ما در این دگرگونی وارونه می شویم

و عشقمان نیز

گویی آرزوی ما نفرین ماست ....

 

 

من اگر آنگونه که تو دیدی نبودم

هیچ چیز مثل امروز نبود

و تو اصلا مرا نمی دیدی ...

به آنچه که می بینی عشق بورز

شاید من در روشنفکری مدام

ه ر ز ه ی خیال می شدم

و  باز تکرار هر آنچه که تو تا امروز دیده ای

و من دیگر بانو نبودم

و بکارتم در دست همگان می چرخید ....

آنچه تو آرزو داری

ه ر ز گ ی من که نیست ؟

هست ؟

 

 

 

اگر یک بار مال کسی باشی که از آن تو نیست

یک عمر دست به دست می چرخی ...

جسمت که ساکن است

روحت ....

 

 

 

زیر پاهایم باور هایم را له کردم

تا کسی به باور هایم خورده نگیرد

نمی دانستم روزی خواهان تغییر افکارم می شوند ...

و الا خودم  از پیش دیگر فکر هم نمی کردم ...

 

 

 

چرا می خواهی در لحظه تمام شوم ؟

من تو را تا ابد می خواهم ... ثانیه برای من کم است

روحم ارضا نمی شود آن زمان که جسمم را ثانیه ای طلب من کنی

 

 

اگر آنچه که هستی باشی

پایان ما خوش خواهد بود

نمی شود پایان را آغاز کرد ؟

این پایان از آن ماست دیگر ؟

من از این آغاز منحوس بیزارم....

 

 

تمام دنیا نباشد و تو باشی ؟

نه

من تو را در دنیا یافتم....

اگر جایگاهت را نخواهم

روزگاری تو را زود تر نخواهم خواست

تمام دنیا باشد و تو باشی .... 

 

نوشته شده در دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩۱|زمان ٩:٤٤ ‎ب.ظ| به قلم صدف|کلامت چون لطافت باران زیباست , ببار()

 

آنقدر زمستان شد

آنقدر زمین یخ زد

آنجا که دویدم من

یخ پای مرا خط زد

آنقدر زمین خوردم

روی همه ی یخ ها

آنقدر نبودی تو

تا ماند دلم تنها

آنقدر بهار دیر کرد

آنقدر دویدم من

آنجا که بهار آمد

حیف دیر رسیدم من

آنقدر دویدم من

آنقدر ندیدی تو

امروز که افتادم

باز هم نرسیدی تو

آنقدر تلف کردم

آنقدر زمین خوردم

هر بار که برخواستم

باز از غمت افسردم ...

آنقدر زمین خوردم

آنقدر نبودی تو

امروز که این جایی

رویای محالی تو

 

 

 

 

 

سرد و تاریک و یخ زدست انگار

روزگار جوانی بی تکرار ...

 

این همه قدم زدم

این همه نیامدی

این همه تلف شدم

تازه آمدی ؟

کجا ؟

خوش آمدی ؟

گریه های من که بچه گانه بود

خواسته های من که احمقانه بود

رفتی و رسیدی و نیامدی ؟

خسته آمدی ؟

کجا ؟

کی آمدی ؟

خوب بود تمام آنهمه سکوت ؟

خوب بود ، تمام آنچه خوب بود ؟

ما که بد ...

معنی ما که  همیشه بوده سد ....

معنی ما که  همیشه بوده سد ....

 

 

درد می کشد دلم

زخم می خورد همش

غصه  می خورد دلم 

گریه می کند همش

می روی ؟

نمی روی ؟

سهم من که گریه نیست

این همه بزرگیت

سهم من که غصه نیست

سرنوشت من نوشته های تو

من چه کرده ام که این نوشته ای ؟

راستی چه امتحان گرفتنیست ؟

من چه کرده ام که رد نوشته ای ؟

ای تویی که آسمان از آن توست

من کجا این زمین رها شدم ؟

دستان من دگر نمی رسد

من اسیر قعر ماجرا شدم ....

راستی چه شد که خنده جا نشد

در میان این همه نوشته ها ؟

راستی چه شد که این همه دروغ

جا گرفت ،نشست در نوشته ها ؟

من کجا نوشته ام نخوانده ای ؟!

من کجا قدم زدم ندیده ای ؟!

آنکه از دل ونگفته های من خبر دهد ...

غصه و خوردن و شکستنم ندید ....

راستی چرا همیشه خواهشم

نیست آنچه می شود صلاح من ؟

راستی چرا نمی رسد صدا

از کسی که می شود خدای من ؟

....

 

 

 

هیچ چیز دیگر خوشحالم نمی کند

حتی درک عشق تو ....

هیچ چیز دیگر غم مرا نمی زداید

حتی خنده های تو ...

می دانی ؟

دلم کنده شده ....

حتی دیگر به مویی هم بند نیست

کنده ی کنده ....

چه بر سر من آمد ؟

من کجای این بازی گم شدم ؟

من کجای این دلزدگی ماندم ؟

تمام باورم زیر کدام آوار له شد ؟

تمام اعتمادم کجا سلب شد ؟

من کجای این امتحان رد شدم ؟

من کجای همه ی این علامت های سوال کوچک شدم ...؟

تمام کاخ رویا هایم ...

تمام  قصر آرزوهایم ...

همه شد یک دکه ی روزنامه فروشی ....

که حالا دیگر نه رویایی هست و نه آرزویی

من فقط فروشنده ی شرح وقایع ام

حتی دیگر نویسنده ی آنها هم نیستم

روزنامه ....

تمام سهم من از دنیا ....

...

تمام سهم از این همه دلبستگی ...

فریاد زدم

شنیدی

گریه کردم

دیدی

نفهمیدی ......

تمام نیاز من فقط این بود که باشی

نبودی

یادم نمی رود هرچه ذهنم را می شورم

با فراموشی

با بی خیالی

حالا که له شدم

حالا که دیگر خودم نیستم

می بینی ؟

3 تار موی سفید شده ....

فلب له شده ...

دل کنده شده

احساس لجن مال شده ....

آکنده شده ام از کینه و حسروت و عقده و باز هم عشق

آکنده شده ام از غم

حس نمی شوم

بقض نمی کنم

گریه نمی کنم

....

.....

....

...............................

..............

.......................

.........

این بار تمام نقطه چین ها مال تو

پر کن ....

پر کن تا من خالی شوم

تمام   ؟  را نقطه کن تا تمام شوم

یادم نمی رود

از یادم ببر

 

 

 باورم نمی شود که عاشقم

حس نمی کنم که عشق تو قلبمه

 

 

نوشته شده در شنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩٠|زمان ٦:٢٦ ‎ب.ظ| به قلم صدف|کلامت چون لطافت باران زیباست , ببار()

حال من این روزها

حال پرنده ای است

که هم پرواز را از یاد برده و هم به این قفس خو گرفته ....

 ..... :

اگر پرواز را از یاد ببری

به قفسی خو می کنی که جایت آنجا نیست ....

اما مجبوری که بمانی

و فریاد بزنی که : (( این قفس را دوست دارم ))

نه به خاطر اینکه واقعا"اسارت را دوست داری

چون دیگر پرواز را به خاطر نمی آری ...

چون آسمون بی کران دیگر تو را در آغوش نمی گیرد ...

چون دگر روی هیچ درختی لانه ای نداری .....

و فقط دل خوش کردی به جفتی که آرزویش جفت دیگری است 

به چشمهایت نگاه کن

چقدر انتظار

          چقدر نیامدن

                چقدر فراموشی پرواز

به جای دل بستن به این قفس لعنتی

           پرواز را به یاد بیار ...

                 بال بگشا ...

                     و ...

                    بپر ...

 

.... :

   من پرواز  را از یاد برم

تا تو در یادم بمانی 

تا عاشق این قفس باشم

تنها اشتباهم  همین بود ....

من باید اوج می گرفتم تا نگاهت دنبالم کند

نه اینکه له شوم تا پاهایت لمسم کند

 آری من مقصرم

من خودم خواستم عاشق باشم

من خودم خواستم نخندم

من خودم خواستم بسوزم به پای عشقی که فقط اسارت است

از زبان عشق سخن گفتن یعنی گذشت و اسارت

من هم گذشت کردم و هم اسیر شدم

و هم یادم رفت که چه ارزشی دارم

من ارزش پرواز

ارزش به انتها رسیدنم را نا دیده گرفتم

فقط برای اینکه عاشق این بودم که عاشق تو باشم

نه عاشق بودی و نه معشوقه بودن را فهمیدی

ای پرنده ای که جفت من هستی

کسی که اسارت را به خاطر تو عاشقم

این روزها که مرا نگاه می کنی از عشق نیست 

دیگر بال و پری نداری

دیگر گردنت تاب چرخیدن ندارد تا جفتی دیگر را بیابی و من را نادیده بگیری 

حالا چشمانت به دنبال چه می گردد ؟

اسارت زیباست ؟

این قفس که برایم ساختی طلاست ؟

همه چیزم فدای  عشق به اسارت تو شد

 

 GERDO.TK

 

 

:...:...: حال من این روزها دیدنی نیست

          حس این روزها همیشه ماندنی نیست:...:...:

 

 تمام لحظه های مرا تو دزدیدی

به جای خنده برایم تو غم تراشیدی

تمام حس مرا حس تو به یغما برد

به جای عشق برایم بهانه ها آورد

گلایه ای که نکردم ....

سکوت کردم و ماندم

نگاه کردم و افسوس ...

   سکوت کردم و ماندم

 

 

 

حس ترانه هایم

حس نوشته هایم

همه  پریدن و رفتن

مرا ندیده و رفتند

                    مرا ندیده گرفتند ...

 

 

گردو

 

تمام این ترانه ها برای تو

تمام این نوشته ها به نام تو

و اسم من کنار این ترانه ها

وکالت فروش هست به  نام تو

ببر , به هر کجا که می روی ببر

به هر کسی که می رسی ترانه ده

بگو بخواند این همه ترانه را

به هر کسی که می رسی ترانه ده

ولی

بمان ببین چه می کند نوشته های من

به روی صورت هر آنکه خوانده است.

غمی نشسته و نمی رود دگر

بمان , ببین نوشته های من چه کرد ....

نوشته های من که نه

تمام ارتکاب هر گناه تو

تمام هر چه کردی و کشیده ام

تمام آنچه هست از برای تو

 

 

گاه می نویسی برای دلت

گاه می نویسی برای اینکه کسی بخواند

و گاه نمی نویسی

و این ننوشتن بهتر از تمام نوشته هاست

وقتی دیگر دلی نداری و کسی را  که نوشته هایت رابخواند ...

 

 

آنقدر زمین خوردم

آنقدر نبودی تو

امروز که اینجایی

رویای محالی تو

 

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢۸ دی ۱۳٩٠|زمان ٦:٤٧ ‎ب.ظ| به قلم صدف|کلامت چون لطافت باران زیباست , ببار()

از یه عصبانیت ساده شروع شد

از یه حرفی که سنگین تموم شد

از یه برخوردی که گرون تموم شد

بعدش یه خورده حس غریبی که نمی دونی از کجاست

و بعد دور می شی

تا دیگه بی حرمتی نشه

اما ....

منتظری

     منتظری که یه سراغی ازت گرفته شه

   با اینکه می دونی محاله ....

بازم منتظری

روزها می گذرند و تو ...

هی عاشق تر می شی

         متنفر تر میشی

                  سردر گم تر می شی

        لجباز تر می شی

                   دلتنگ تر می شی

   تا اینکه آخرش حست رو گم می کنی

   اونقدر گمش می کنی که حتی یادت می ره که چه حسی بود

   یادت نمی ره ها در واقع شک می کنی

   هی با خودت می گی :

   چه حسی داشتم , دارم ,خواهم داشت

   چه حالی داشتم , دارم و خواهم داشت

 خلاصه می ری تو کار صرف فعل و تجزیه تحلیل مسائل ادبی

  تا به یه چیزی برسی که حداقل خودت رو پیدا کنی

خودی رو که توی این مرور زمان گم کردی

وقتی زمان تصمیم گیری می رسه گیجه گیج می شی

اونقدر که به همه چی چنگ می زنی

از  رفتار های ساده ی آدما گرفته تا حرفای عمیق شون

به خودت می گی شاید تو همه ی این ها منم حسم رو پیدا کنم

و به جایی نمی رسی

و هیچ کس تو رو نمی فهمه

حتی خودت هم خودت رو نمی فهمی

دیگه معنی اون روزایی که جونی تو بدنت نبود

دیگه نایی تو صدات نبود رو نمی فهمی

بعضی وقتا یه اتفاقایی تو رو تو خودشون گم می کنن

و تنها چیزی که از یادت می ره احساساته ته ...

نه اینکه یادت بره

نه اینکه حسی نداشته باشی

دیگه حست رو حس نمی کنی

و دردناک تر از این نمی شه

آرزو می کنی که متنفر باشی

عاشق باشی

دلتنگ باشی

اما سردر گم نباشی

هر حسی جز این حس لعنتی که حس نمی شود

بلاخره یا هست یا نیست

یا صفر یا یک ...

همه چی رو شونه های تو

و کسی از تو نمی پرسه که توانش رو داری ...

نمی دونم

گاهی روزها حس می کنی قشنگ تر از روزگار و زندگی کردن چیزی وجودنداره

گاهی روزها فکر می کنی که محکومی تا هدر بری , تلف بشی

یه جایی می خونی که :

" دلتنگم و این درد کمی نیست

   که پشت هیچ خط تلفنی صدای تو نیست "

اما خودت به روزی می رسی که روز هزار بار می گی

" دلتنگم و این درد کمی نیست

 که نمی دانم پشت کدام خط تلفن کدامین صدا باید باشد "

یه روز که بی خیال داری قدم می زنی

یهو یه چیزی هلت می ده که یادت بیاد دلتنگی

اونوقته که هی بغض می کنی و هی نمی ترکه

اون موقع است که بیشتر سردر گم میشی

دوباره هجوم سوالات

دوباره گم شدن

و تو

با این همه سوال

با این همه جاده های بی انتها

روزی صد بار به خدا می گی :

      "‌خدایا

       یه جوری حرف بزن که منم بفهمم ...."

نه می تونی بنویسی

نه بخونی

نه ساز بزنی

هیچ

یک مرده ی متحرک ...

 

 

 

گاهی سرفه می کنم

تا کلمات بدون آهنگ جاری شوند

و هیچ کس نشنود

اما من خالی شوم ...

گاهی فراموش می کنم

که اگر فریاد هم بزنم

هیچ کس حرف هایم را نمی فهمد ...

 

 

 

تو زندگی

یه سری چیزها واسه آدم آرزو میشه

یه سری چیز ها عقده

 واسه من هیچی آرزو نشد .....

 

 

تو که نمی خوانی

اما  من که می توانم برای تو بنویسم ....

این همه نوشته مال تو

تو یک جواب به من بده

من کجای زندگی مانده ام ؟

که هر جا روم تو نیستی

منظورم از تو , تو نیست

حس تو ست

احساس دوسن داشتن یا نداشتن توست

.....

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٦ مهر ۱۳٩٠|زمان ٦:٢٩ ‎ب.ظ| به قلم صدف|کلامت چون لطافت باران زیباست , ببار()

گفتن دوستت دارم هم وقت می خواهد 

تو وقت اضافه را هم باختی ...!

حالا من نمی دانم از باخت تو چه بردم ؟

من که همه چیزم را باختم ...

 

 

 

دوستت دارم های امروز 

فقط بهانه ای است 

تا قصه هایت را باور کنم 

تو برایم قصه گفتی و

من رویا بافتم

حالا بگو بی قصه های تو 

این همه رویا چه می شود ؟

دیگر بازی بس نیست ؟

من بازیچه ی خوبی نیستم ........

نوشته شده در دوشنبه ٧ شهریور ۱۳٩٠|زمان ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ| به قلم صدف|کلامت چون لطافت باران زیباست , ببار()















قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت


New Coding JavaScript


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ