از من به وارونگی عشق

روز هایی که مدام تکرار می شود ...

بی هیچ تکراری از تو ...

... تکراری که پر از روزمَرّگی که نه روزمر‌گی است

باورت نمی شود بوی نا گرفته تمام استخوان هایم ...

و هیچ عبوری از تو نیست درهیچ کجای این تکرار

تا تو عبور کنی ذهنم از درک این همه تکرار در کف جمجمه ام می پوسد

و قلبم نیز ...


گاهی دلت یک حضور می خواهد برای ابد ...

اما نه از جنس حضور های همیشه

صاف و روشن...

صادقانه ....

 

 

دلگیرم

از چشمانت که زود عاشقم شدند و قلبت که عاشق نمی شود ....

دلگیرم

از جسمم که تو را عاشق کرد و روحم که نمی تواند عاشقت کند ....

هر آنچه که تو به آن عاشقی ....

تمام ظاهر من است ....

و باطن من آنچه که اندیشه ی تو نیست...

من معصومانه هدر می رم ...

تا وحشیانه تلف نشوم ...

 

 

بازی تو ...

روحم را ...

قلبم را ...

تکان نمی دهد دیگر ...

من خالی از حرکت به تماشای تو نشسته ام

تا هنگام پیروزیت با تمام وجود برایت دست بزنم

اما

دست به شکسته های قلبم ....

 

 

 

آنچه تو دیدی و بودم

آنچه می بینی و هستم

من نیست

من به دنبال خودم گم شده ام

راستی

اگر مرا دیدی ...

اگر مرا آنگونه که باید ...

عاشقم باش .....

 

 

آرزوی تو دگرگونی من

آرزوی من دگرگونی تو

ما در این دگرگونی وارونه می شویم

و عشقمان نیز

گویی آرزوی ما نفرین ماست ....

 

 

من اگر آنگونه که تو دیدی نبودم

هیچ چیز مثل امروز نبود

و تو اصلا مرا نمی دیدی ...

به آنچه که می بینی عشق بورز

شاید من در روشنفکری مدام

ه ر ز ه ی خیال می شدم

و  باز تکرار هر آنچه که تو تا امروز دیده ای

و من دیگر بانو نبودم

و بکارتم در دست همگان می چرخید ....

آنچه تو آرزو داری

ه ر ز گ ی من که نیست ؟

هست ؟

 

 

 

اگر یک بار مال کسی باشی که از آن تو نیست

یک عمر دست به دست می چرخی ...

جسمت که ساکن است

روحت ....

 

 

 

زیر پاهایم باور هایم را له کردم

تا کسی به باور هایم خورده نگیرد

نمی دانستم روزی خواهان تغییر افکارم می شوند ...

و الا خودم  از پیش دیگر فکر هم نمی کردم ...

 

 

 

چرا می خواهی در لحظه تمام شوم ؟

من تو را تا ابد می خواهم ... ثانیه برای من کم است

روحم ارضا نمی شود آن زمان که جسمم را ثانیه ای طلب من کنی

 

 

اگر آنچه که هستی باشی

پایان ما خوش خواهد بود

نمی شود پایان را آغاز کرد ؟

این پایان از آن ماست دیگر ؟

من از این آغاز منحوس بیزارم....

 

 

تمام دنیا نباشد و تو باشی ؟

نه

من تو را در دنیا یافتم....

اگر جایگاهت را نخواهم

روزگاری تو را زود تر نخواهم خواست

تمام دنیا باشد و تو باشی .... 

 

/ 8 نظر / 44 بازدید
داداشــــــــــــی

سلام دوست عزیز[قلب] مــــــارو که فرامـــــــــــوش نکــــــــــردی[چشمک] ببــــــــــخش که دیــــــــــــــر میــــــــــــــام[خجالت] آپـــــــــــــــــــــــــــــــــــــمـــــ و منتظـــــــــــــــــــر حضــــــــــــور گرمــــــــــــــــتـــــــــ[لبخند]

داداشــــــــــــی

سلام صدف عزیز[گل] آپــــــــــــــــــــــم و منتـــــــــظـــــــــــــــــــر حضـــــــــــــــــور گرمــــــــــــــــــتــ [گل][گل][گل]...

شاعرشنيدني ست

سلام دوستم خوندم پست طويلتو ممنون اين شعر ..آنقدر زمستان شد.. هم خيلي خوانش رووني داره ممنون به روزم

داداشــــــــــــی

ســــــــــــــلامــــــ دوســـــــــــــــت خوبــــــــــــــم[لبخند] با یه مـــــــــــــــــــــاجــــــــــــــــرا آپــــــــــــــــــــــم و منتــــــــــــــظـــــر حضــــــــور سبـــــــــــزتـــــــــــــــ [لبخند][گل][گل][گل]...

فرشته

شیطان که رانده گشت بجز یک خطا نکرد خود را برای سجده آدم رضا نکرد شیطان هزار مرتبه بهتر زبی نماز کو سجده بر آدم و این بر خدا نکرد... سلام مهربون به روز ومنتظر نگاه پر مهرت که بباری بر زمین اندیشه ام...