بعد از خیلی وقت ....ازمن

تکرار که می شوی همه ی لحظه هایم تازه می شود .....

 

هنوز دفترم سیاه نشده از اسم تو به تردید می رسم

زمان حرکت می کند اما از روح من کند تر ...

تکان خوردن مکان نما بر روی تصویر و نگاه خیره ی من

و فکر اینکه چه بنویسم ....حال لحظه های من است ...

بعد از خیلی وقت ... امشب ... این سه نقطه ها...

این سه نقطه ها که تکراری شدند

باز هم پر نمی شوند ...

بعد از خیلی وقت ... امشب ... این دل گرفته ...

این دل گرفتگی ها که کهنه شدند ....

باز هم باز نمی شوند ....

و باز تکان خوردن مکان نما و نگاه خیره ی من ....

دل تنگی امان نمی دهد عشق را احساس کنم ....

عادت را درک کنم ....

و ...

دوست داشتن را باور ...

عاشقم ، عادت کردم یا دوست دارم ...

احساساتم را حس نمی کنم ...

احساساتی که شدتشان بی نهایت است ...

اما درکشان تعریف نشده ...

دستی که بر زیر چانه نگه داشته می شود ....

بغضی که در گلو مبحوس می شود ...

و یادی که از تو می آید و پاک نمی شود ...

تکرار لحظه های من است ...

من دختری ساده دل که بی احساس جلوه می کند ...

به یاد نگاه خیره ی تو خواب از چشمانم می پرد ...

و دلم شروع می کند به نمک پاشیدن تا شور بزند ....

تعبیر اینکه :

هر چه غسل می دهم ذهنم را ... از لحظه هایم پاک نمی شوی

چیست ؟

یک تصویر همیشگی در گوشه ی تمام تصویر های من ...

تصمیم تو چه بود آنگاه که من

ریشه دواندم در قلبت ...

تو احساساتت را احساس کردی ؟

راستی تو معنی دوست داشتن را می دانی ؟

حتما می دانی ...

نگرانم می کند اینکه هیچ ارزشی ندارد برایت ارزش هایم  ...

شاید هم دارد ... نمی دانم

من که هیچ چیز را دیگر حس نمی کنم

دوست داشتن هست

عشق هست ...

عادت هست ...

اما حس درک این ها نیست ...

تو عاشق لمس من ... و من عاشق لمس احساسم

برای یک لحظه ...

حس عاشقی چگونه است ؟

از همه می پرسم ...

...

دیگر قافیه جور نمی شود تا موزون برایت بنویسم

آنقدر بی دلیل عاشقانه نوشتم

که هنوز هیچ برایت ننوشته ته کشیدم ...

چون تازه می خواهم عاشق باشم

نوشته هایم هدر رفت ...

من باید احساسم را برای عشق خودم نگه می داشتم

نه برای عشق دیگران ...

شعر نو دیگر کهنه شده در سطر های من ...

حالا وقتی ضرب می گیرد دستم و اوج می گیرد صدایم

دیگر بغض نمی کنم آنقدر بغل می کنم سازم را

تا حست کنم ...

اولین مردی که عشق را مثل یک مرد به من هدیه کرد ....

اولین مردی که به من احساس تقدیم کرد ....

اولین مردی که صداقت در کف دستانش بود نه بر نوک زبانش ...

اولین مردی که دلم برایش دلیل می آورد تا عقلم رهایش نکند ...

اولین مردی که برایم مرد بود ...

اولین مردی که دوست دارم دوستش داشته باشم ...

تو ...

تنها تو ...

دوست داشته ها فراموش می شود ...

می خواهم من هم دوست داشته باشم ....

من مجبور به ترحم نیستم

اگر او هم من را دوست دارد ... تقصیر من نیست

من عاشق لمس حس دوست داشتن توام ....

 

پ.ن :

چقدر طولانی شد نبودنم !

مرسی از اونهایی که یادم بودن

 

/ 8 نظر / 35 بازدید
خاموش

سردرگمي و دوگانگي..

birooh

بی هیچ دلیل خاصی چقدر طولانی بود نبودنت کلی چشم براه بودیم کلی دلتنگ شدیم.. بعد این همه مدت ..معرکه بود این پستت خیلی خیلی زیبا و دلگیرانه نوشتین پر بود از احساسات دلتنگی..! نوشته هاش زیبا بود کلمات سنگین بود درک کردنش مشکل ...فقط میتونم بگم درک میکنم در این وانفسای دلگیری..! صدف جان امیدوارم لبخند شادی هم روی صورتت نقش ببنده که زیبنده این همه احساس است.

آرام تر از خواب درختان ...

نگاهت که میکنم می آیی آرام در مردمک چشمانم می نشینی ومن مثل همیشه میهمان حضورت می شوم درست مثل آن روز که زخم های کهنه ام را مرهم می شوی و من امشب میهمان آن چشمهای.........؟ منتظر حضور سبزتون هستم

امین

سلام دوست خوب من،ممنونم از اینکه در زمان غیبت من،کماکان من رو با حضورت در سایه لطف خودت قرار دادی،امیدوارم جبران کنم،راستی مطالب وبت رو هر چقدر که بخونم بازم سیر نمیشم،من که اکثرشون رو نوشتم زدم رو دیوار اتاقم،بازم ممنون از حضورت،

نفس

[گل] در غروب پریـــشان و وهم آلـــود نـــگاهم تنهـــا خورشــــــید یاد تـــو میدرخشد....[گل] و این است بهتـــــرین حادثـــــه من .....[گل] به دیدارم بیا . به مناسبت اولین سالگرد وبلاگم آپم ، و منتظر نگاه سبــــز تــــو [لبخند][گل]

مرد بارانی

سلام زیبا بود مرد بارانی به روز شد زیر باران بی چتر زندگی یعنی این.... علی علی

بارونی ها

سلام بارونی ها به روز شد "غریبه دیروز.دوست امروز.فراموش شده فردا"