دست یجنبان

انتظار باران ندارم

چتری هم در دستانم نیست

همین که گاهی ابری می شوی کافی است ...

اشکهای من کجا و ...

باران رحمت کجا ....

 

 

 

نمی شود

هر چه می نویسم پاک می شود

درست وقتی که تمام شد

انگار احساسم به هرز رفته

مثل روحم ....

دلم رخت می شوید انگار ....

دیوار می شوم هایم را یادت هست ؟

امروز از همان روزهاست ...

اما این بار دیوارم کمی ترک دارد ...

این بار دیوارم می لرزد

وقتی یادم می آورند که شاید خاطره شوی

وقتی یادم می آورند که شاید تجربه شوی

گمان می کنم دیوارم کمی بیشتر از کمی ترک دارد...

وقتی یادم می آید که شاید نباشی

دوش به دوش تمام لحظه هایم

نفس به نفس  تمام نفسهایم

 

 

راستی اینکه می گویند به صلاحت نیستم و به صلاحم نیستی چه حکایتی است ؟

حکایت غریبی است نازنین ؟

دست بجانبان تا به خودمان بیاییم حکایت غریب می شویم ها ....

 

 

چشمانم را بستم نه بر همه چیز

بر آنهایی بستم که تو گفته بودی

بستم تا دلم بیاموزد همه چیز دیدنی نیست

دنیا اعتبار تماشایش را از دل می گیرد

هرچه اعتبارش بیشتر شد

چشمانم را بیشتر بستم

چشمانم را بستم تا دل بسته نشوم

یادت بیار

یادت بیار

من چشمام به روی تو باز باز بود

اجابتم کن

اجابتم کن

من یادم نرفته

یادت بیار

 

 

 

آنقدر در نجابت فرو رفتم

تا یادم رفت احساس هم حقی دارد

آیا پاداشی هست ؟

مگر خوردن حق دیگری گناه کبیره نبود ؟

آیا عذابی هست ؟

 

 

خیانت زمانی رخ می دهد که با افکار یک انسان بازی شود

جنایت زمانی رخ می دهد که ذهنی را بیمار کنی , افکاری را تباه و رویایی را درهم

/ 1 نظر / 69 بازدید
sara

1- عالی بود مرسی 2- اگه میخوای منو دوستام بازم بیایم به وبلاگت بیا تبادل لینک کنیم تا بازدیدتم بره بالا 3- به سایت منم یه سری بزن